تبليغاتX
و زخم‌های من همه از عشق است...
و زخم‌های من همه از عشق است...
نسترن وثوقی (ادبیات و هنر و فرهنگ)
ما دیوانه تر از آنیم که بتوانیم زنده باشیم!
 

شهرام شیدایی هم رفت...

 

من مرگ را به زندگی آورده‌ام

و از آن بیرون برده‌ام

و عجیب است که هر شب بیرون می‌آیم

و بر سنگِ قبرم، شعری تازه می‌نویسم

و دوباره می‌خوابم....

 

"شهرام شیدایی"

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 8:43  توسط نسترن وثوقی 

عجب!

 

ای دوست بر جنازه ی  دشمن چو بگذری

شادی مکن که بر تو هم این ماجرا رود!

 

"سعدی" 

پی نوشت: اصل اولِ بیل گیتس: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.!

چشم!

 

|+| نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 20:22  توسط نسترن وثوقی 

خدایا من کجا میرم؟ کجایِ جاده دلتنگه...

 

 

خیلی چیزها قرار بود، بنویسم ولی حالِ نوشتن ندارم. اوضاع روبراهه. این منم که روبراه نیستم! آن‌هم موقعی که باید روبراه باشم. ولی ظاهرم که روبراه است، همین کافی‌ست برای آنهایی که همین‌قدر از من می دانند.  این‌روزها ذهنم توی جاهای دور می گردد. جاهای خیلی خیلی دور! دور ولی نزدیک. خودم را به امان خدا سپرده‌ام، خدا را هم به خودش..منتظر اتفاقی هستم که خیلی زودتر از تصورم می‌افتد، اتفاقی که یک‌بار تمام و کمال متلاشی‌ام کند و خودم را  برای همیشه به خودم پس بدهد و رهایم کند از هر چیزی که نامش تعلق است!  تعلقِ خاطر حتا!

فکرِ رویارویی با یکِ واقعیتِ به ظاهر ویرانگر از مواجه شدنِ با خود آن خیلی سخت‌تر است و تازه وقتی که اتفاق می‌افتد، آدم  تازه می‌فهمد که آن‌قدرها هم که فکر می‌کرده، سخت نبوده و اصلن یک جورهایی لازم بوده و کاش زودتر اتفاق می‌افتاده و یک‌باره تیر خلاص را خالی می کردند توی شقیقه‌ی آدم، بنگ!

فقط خوشحالم که هیچ فرصتی را از کسانی که باورشان داشتم، دریغ نکردم! و به کینه مجالی برای جولان ندادم. " اما ای قلبِ دربدر از یاد مبر که ما- من و تو- انسان را رعایت کردیم، خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود!"

این‌هم یک متن از دکتر شریعتی:

 

اینجا آسمان ابری‌ست ، آنجا را نمی دانم... اینجا پاییز شده ، آنجا را نمی‌دانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمی‌دانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمی‌دانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا مي‌كردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اين‌طوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش.

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن.

 

پی‌نوشت:

این‌روزها طبق عادت همیشگی( که دوره‌ای گیر می‌دهم به یک ترانه‌ی خاص!) گیر دادم به این ترانه‌ی مهرداد جهانگیری با صدایِ علی لهراسبی( تیتراژ دوم سریال دلنوازان) می توانید روی همین نوشته، کلیک کرده و دانلود کنید.

 

اینم از خود ترانه:

 

تورو از خاطرم برده تبِ تلخِ فراموشی

دارم خو می‌کنم با این فراموشی و خاموشی

 

چرا چشمِ دلم کوره، عصایِ رفتنم سسته

کدوم موج پریشونی تورو از ذهنِ من شسته

 

خدایا فاصله‌ت تا من خودت گفتی که کوتاهه

از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه؟

 

من از تکرار بیزارم از این لبخندِ پژمرده

از این احساسِ یأسی که تو رو از خاطرم برده

 

به تاریکی گرفتارم، شبم گم کرده مهتابو

بگیر از چشمای کورم عذابِ کهنه‌ی خوابو

 

چرا گریه‌م نمی گیره، مگه قلبِ من از سنگه؟

خدایا من کجا میرم؟ کجایِ جاده دلتنگه

 

می‌خوام عاشق بشم اما تبِ دنیا نمی‌ذاره

سر راهِ بهشتِ من درختِ سیب می‌کاره

 

"مهرداد جهانگیری"

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:53  توسط نسترن وثوقی  | 

چقدر اینجا پاییز شده...

 

 

 

با دلِ خونین، لبِ خندان بیاور همچو جام

نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش...

 

چشم جناب حافظ!  امر دیگه ای باشه؟ یه وقت تعارف نکنیدا! ناراحت می شم به خدا!

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:23  توسط نسترن وثوقی 

خودت را به خواب نزن، مرا به بیداری!

 

 

ادامه می‌دهم، به خاطر خودم و دوستانم. ممنونم از مینو نصرتِ عزیز که متقاعدم کرد که نباید  "خانه‌ام" را رها کنم... من رنج می‌کشم، پس هستم...

 

 

خودت را به خواب نزن،

مرا به بیداری!

بیدار شده‌ام دیگر،

آن‌قدر که

بیداری‌ات را

خواب می‌بینم!

می‌گریزی

از حافظه‌ی خواب‌هایم،

ته می‌کشی

توی رویاهایم،

دستت تمام می‌شود

تویِ دستم.

 

از خواب می‌پرم

دنبالِ دست‌هایت می‌گردم

زیرِپتو

زیر ملحفه‌ی مرگی

که "من"

خودِ مرگ می‌شود، آن‌جا

نه تصویرش

نه تصورش!

 

 

بالای سرم،

خرو پف می کنی

خوابیده‌ای مگر؟

خودت را به خواب نزن

مرا به بیداری!

خیلی وقت است،

مرگ، مرا خوابیده است!

 

"نسترن وثوقی"

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 8:48  توسط نسترن وثوقی  | 

در کوی نیک نامی، ما را گذر ندادند!
 

 

"در کویِ نیکِ نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی، تغییر ده قضا را !"

 

روزگارِ سخت، آدم را سخت می‌کند، سخت که نه، سخت جان البته! بچه‌تر که بودم( چون همیشه فکر می‌کنم، به‌اندازه‌ی کافی بزرگ شده‌ام و در نهایت، متوجه می‌شوم که نه! نشده‌ام) همیشه کنجکاو بودم، بدانم که آدم بزرگ‌ها چطور می‌توانند این‌همه راحت و خونسرد با مسائل برخورد کنند؟ مگر آنها احساس ندارند؟ ولی حالا می‌فهمم چطور! وقتی هر آن‌چه را که هستی رو می‌کنی و بعد می‌بینی، که دیگران غیر از آنی که هستند، نشان می‌دهند. وقتی بر اساسِ شرایطِ، تغییرِ رنگ می‌دهند و حتا احساسات‌شان را هم بر اساسِ موقعیت و مصلحت تنظیم می‌کنند! آن‌وقت می‌بینی که چه کلاهِ گشادی سرت رفته‌است.پی در پی که زخم بخوری، دیگر اعصابِ مخصوص درد بی‌حس می‌شوند و باز اگر زخم خوردی، اگر کاری باشد حتا، دیگر خیلی دردت نمی‌آید! یا شاید هم زیادی پوست کلفت می‌شوی. از این قسمت زیاد سر در نمی‌آورم، زبادی تخصصی است!

می‌خواهم یک مدت اینجا را تعطیل کنم، یا به عبارت دیگر، یک مدت دهانم را ببندم که  شاید حماقتم کمتر آشکار شود! چند وقتِ پیش یکی از دوستان یک جمله‌ای از " مارک تواین" در فیس‌بوک پست کرده بود که خیلی خوشم آمد." بهتر است دهانت را ببندی و احمق به‌نظر برسی تا این‌که بازش کنی و همه بفهمند که احمقی!" و من دقیقن به همین دلیل است که می‌خواهم، سکوت کنم!

بعضی‌وقت‌ها باید هزینه‌ی سنگینی پرداخت کنی، تا فقط و فقط یک نکته‌ی کوچک را بفهمی و من حس می‌کنم بیش از حد لازم برای تجربه‌هایم پرداخته‌ام! شاید این حس، مخصوصِ من نباشد( حتمن نیست) چرا که هر کدام از ما به‌تنهایی فکر می‌کنیم که بیش از آن‌چه لایقش بوده‌ایم، دچار سختی شده‌ایم.

روزگار همین است. حالِ من‌هم خوب می‌شود. همه‌چیز به‌روال عادی بر می‌گردد و زندگی جریان دارد. فقط گاهی آدم بی‌خودی برای چیزهای خیلی خیلی طبیعی، شوکه می‌شود. نمی‌دانید که چقدر آدم احساسِ بیچارگی می‌کند وقتی می‌فهمد که " کسی را با کسِ دیگری مهم‌‌تر از او اشتباه گرفته بود" و اصلن بی‌خودی یک آدم غیرِ مهم را مهم فرض کرده است.

البته تا بوده، همین بوده، به قول نمی‌دانم کی" همیشه سخت‌ترین سیلی را از کسی می‌خوری که روزی بهترین نوازش‌گرت بوده" به نظرم من‌هم در حال حاضر یکی از این‌ها خورده‌ام، البته فقط نه این‌که فکر کنید که زننده‌ی سیلی خدای ناکرده قصد بدی داشته و یا حتا می‌خواسته که تنبیه‌ام کند! ( چون اصولن بچه که زدن ندارد) بلکه می‌خواسته که من تا ابد صورتم را با سیلی سرخ نگه دارم!

می‌خواهم یک مدت هر کاری که دلم می‌خواهد، بکنم. هر جایی که دلم می‌خواهد، بروم، هر چیزی که دلم می‌خواهد بخوانم، هر غلطی که دلم می‌خواهد، بکنم. بدون این‌که کسی نگرانم باشد. بدون این‌که نگرانِ کسی باشم.

گویا قسمت این نیست که ما هم آدم شویم! یا کسی آدم‌مان کندبه‌‌ظن خود! ( چون اصولن از بچگی با این مساله مشکل داشته‌ایم) و تازه " هرکسی از ظنِ خود شد یارِ من"

لطفن پشتِ سرم حرف در نیاورید! حالا اگر جلوی روی‌ام حرف در آوردید، مشکلی نیست! با هم کنار می‌آییم!

دوست دارم یک مدتی را بیشتر کتاب بخوانم ( به‌روشِ سنتی) تا آن لاین مطالعه کنم. تازه پایان‌نامه‌ام هم هست که باید تا اواسطِ سال بعد دفاع کنم!

حالم که خوبِ خوب شد، دوباره بر می‌گردم. نمی‌دانم کی؟ نمی‌دانم چطور؟ ولی خوب می‌شوم. شک ندارم که خوب می‌شوم و دوباره دیوانگی‌ها را از سر می‌گیرم البته  این‌بار با دیوانگانِ واقعی! نه با عاقلانِ دیوانه‌‌نمایِ حسابگر!

پی‌نوشت1: لطفن به آدرس ایمیل یاهویی که قبلن در همین وبلاگ بود، ایمیل نزنید. یکی از دوستان لطف کرده‌اند و هک فرموده‌اند در یک هفته‌ی اخیر ویندوز 5  سیستم به‌خاطر عمل شرافت‌مندانه‌ی ایشان، از کار افتاده است!  کامنت‌ها را می‌خوانم. حوصله‌ی ایمیل ندارم تا مدتی. حوصله‌ی تلفن و اس ام اس را هم!

پی‌نوشت2: جملات داخل گیومه، نقل قول از دیگران و یا اشاره به شعر یا جمله‌ای از دیگران است"

پی نوشت۳: این روزها فقط این آهنگ را گوش می دهم: دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده/ آن قدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده! اگر خواستید، روی همین بیت کلیک کنید و دانلود کنید.

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:43  توسط نسترن وثوقی  | 

بیلمیسَن کی، نِجه سَن سيزله‌ ميشم!
 

اينجا بويِ غم مي‌دهد، مي‌دانم. هر كس كه اينجا مي‌آيد، دلش مي‌گيرد. چند وقتي‌ست كه دوستانِ خوبم زنگ مي‌زنند، اس ام اس مي‌زنند كه نگرانت هستيم، تو چرا اين‌جوري شده اي؟ چرا اين جوري مي‌نويسي؟ نمي‌دانم، چه مرگم شده است. فقط دلم گرفته است، آن‌هم از عالم و آدم! اين‌روزها همه‌اش اين شعر را زمزمه مي‌كنم. دوستاني كه تركي بلد نيستند، مرا خواهند بخشيد...

 

بير گويه رچين كيمي دَن‌سيزله‌ميشم                                   

بولبولم، يازدا چمن سيزله‌ميشم

 

اسكي‌دَن شنلي- شرفلي ائل ايديم

ظاليمه قارشي امانسيز سئل ايديم

زيروه سي چنلي- دومانلي بئل ايديم

ايندي مدّتدي كي، چن‌سيزله‌ميشم

 

 

منده اردملي ارن‌لر ياشاميش

"ستّارا"، "بابكه" تنلر ياشاميش

او قده ر ائلجه بيلن لر ياشاميش

ايندي، من ارسيز، ارنسيزله‌ميشم

 

 

درديمين يوخ آدي، عنواني دئسم

حيرته دالدايرار انساني، دئسم

باشقا بير سوزله بو معناني دئسم

اوز دياريمدا وطن سيزله‌ميشم

 

 

درد مني يانديرير، آمما اودي يوخ

اودور، آغزيمدا حياتين دادي يوخ

دئميرم دردلر ايچينده آدي يوخ

دئييرم: من بئله، من سيزله‌ميشم

 

 

اي منيم منليگيم، امداديما يئت!

بيرجه گل، منله قووُش، داديما يئت!

مني باس باغرينا، فرياديما، يئت

بيلميسن كه، نجه سنسيزله‌ميشم!

 

" كريم مشروطه‌چي"

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:50  توسط نسترن وثوقی  | 

او سر سپرده می‌خواست، من دل سپرده بودم!

 

 

 

 

It is better to be hated for who you are than to be loved for what you are not!""

Andre Gide""

مورد تنفر واقع شدن، بخاطر آن‌چه هستی؛ از مورد مهر واقع شدن به‌خاطر آن‌چه که نیستی، بهتر است!

خداییش معرکه‌‌اس!

 

عنوانِ پست، مصرعی از محمدعلی بهنمی‌ست: " یک عمر دور و تنها، تنها به جرمِ این‌که / او سر سپرده می‌خواست، من دل سپرده بودم!"

 

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1:30  توسط نسترن وثوقی 

خبرت، خراب‌تر كرد جراحتِ جدايي!
 

اين غزلِ سعدي را خيلي دوست دارم. شايد هم خيلي‌تر از خيلي!  چند روزي‌ست كه مدام زيرِ لب، همين را زمزمه مي‌كنم. ديشب بعد از دو روز جان كندن از دلتنگي، يك پستِ مفصل نوشتم؛ ولي آخرين لحظه منصرف شدم!  تو خود حديث ِ مفصل بخوان از اين مجمل!

 

خبرت خراب‌تر كرد جراحتِ جدايي

چو خيالِ ابِ روشن كه به تشنگان نمايي

 

تو چه ارمغاني آري كه به دوستان فرستي

چه از اين به، ارمغاني كه تو خويشتن بيايي

 

بشدي و دل ببردي و به دستِ غم سپردي

شب و روز در خيالي و ندانمت كجايي

 

دلِ خويش را بگفتم چو تو دوست مي‌گرفتم

نه عجب كه خوب‌رويان بكنند بي‌وفايي

 

تو جفايِ خود بكردي و نه من نمي‌توانم

كه جفا كنم و ليكن نه تو لايقِ جفايي

 

چه كنند اگر تحمل نكنند زير دستان

تو هر آن ستم كه خواهي، بكني كه پادشاهي

 

سخني كه با تو دارم به نسيم صبح گفتم

دگري نمي‌شناسم، تو ببر كه آشنايي

 

من از آن گذشتم اي يار كه بشنوم نصيحت

برو اي فقيه و با ما مفروش پارسايي

 

تو كه گفته‌اي تامل نكنم جمالِ ‍ خوبان

بكني اگر چو سعدي نظري بيازمايي

 

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن

نه چنان لطيف باشد كه به دوست برگشايي!

 "سعدی"

|+| نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 9:49  توسط نسترن وثوقی  | 

باز طعم تلخی می دهد روزهایم...
 

 

خودت را هم،

كه در من،

هَم بزني،

باز طعمِ تلخي

مي‌دهد روزهايَم!

 

ديگر

حرف‌هايَم

به گفتن نمي‌آيند،

و ناگفتني‌هايم

به نوشتن!

و ناسرودني‌هايَم

به سرودن!

 

 فقط چشم‌هايت

منتشر مي‌شود

در خواب‌هايم،

و تا آخرين نسخه‌اش

به فروش مي‌رسد!

يادم باشد،

تيراژِ تماشايم را بالا ببرم!

 

با دهانِ بسته،

آواز مي‌خوانم!

با چشمِ بسته

تماشا مي‌كنم!

ديوانگي هم مي‌كنم!

هر چقدر كه بخواهي!

 

 

نسترن وثوقي

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:32  توسط نسترن وثوقی 

بگیر فطره ام، اما مخور، برادر جان!
 

بگير فطره‌ام، اما مخور، برادر جان

كه من در اين رمضان، قوتِ غالبم غم بود!

 

"مهدي اخوان ثالث"

 

 

 

 

 

 

 

پي‌نوشت:  خواندن ِسفرنامه‌ي اروپاي آرش نور آقايي را به شما توصيه مي‌كنم.

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 8:40  توسط نسترن وثوقی 

بانویی که زیر باران بلند مانده است!

 

 

"بانويی كه زير بارانِ بلند مانده ست                             

و بارها به مردي كه نامَش را نمي‌دانست، گفته ست:

چرا چتر ؟

چرا فرار؟

تنها آدم‌هاي آهني زير باران زنگ مي‌زنند!"*

 

 

امروز براي اولين بار، رسيدن پاييز را حس كردم! دو تا برگ خوشرنگ روي شيشه ماشين جا خوش كرده بودند! از ديشب، هوا هم طور خاصي سرد شده.  شيشه ميزم توي اداره هم سرد شده و مجبور شدم طبق عادت هر سال يكي دو تا پوشه زير دستم بگذارم، تا كمتر سرمايش را حس كنم.

ديروز عصر بارانِ قشنگي باريد. هر چند كه باران هميشه قشنگ است! بچه كه بودم هر وقت باران مي‌گرفت، مي گفتند فرشته‌ها در حالِ گريه كردن هستند و توي پاييز و بهار؛ همه‌اش به اين فكر مي‌كردم كه چقدر اين فرشته‌ها زر زر مي‌كنند! يعني خدا حوصله‌اش سر نمي‌رود؟

خودم هم باور نمي‌كنم چقدر باران متحولم مي‌كند! از همان بچگي وقتي باران مي‌باريد، حسِ عجيبي داشتم. آن‌قدر زير باران مي‌ماندم كه از سر و روي‌ام آب چكه مي‌كرد و چقدر مامان عصباني مي‌شد و غرغر مي‌كرد و من چقدر از حرص خوردنش كيف مي‌كردم و قند توي دلم آب مي‌شد كه بالاخره كار خودم را كردم!

سال‌هاي دانشجويي، اوجِ سرخوشي‌ام بود. ساري كه بودم، واي خدا! باران كه مي‌گرفت، تمامي نداشت! سه، چهار  روز و گاهي يك هفته هم تمامي نداشت! ديگر مامان هم نبود كه غر بزند! بي هيچ دلهره‌اي ساعت‌ها زير باران قدم مي‌زدم! بچه‌‌ها مي‌گفتند تو رسمن ديوانه‌اي! مخت تعطيله به‌خدا!

يك‌بار هم، بعدِ يك پياده‌روي طولاني زير گريه‌ي فرشته‌ها! چنان سينه‌پهلويي كردم، كه تا يك‌هفته نتوانستم از رختخواب بيرون بيايم! و اولين پني‌سيلين عمرم را همان ‌موقع تجربه كردم! هنوز هم وقتي يادش مي‌افتم، دردم مي‌گيرد. و يادش به‌خير چقدر سولماز حرص خورد و مواظبم بود!

وقتي يادِ منظره‌ي مردابِ پشتِ دانشكده زير باران مي‌افتم، راستي راستي از فرط‍ دلتنگي به گريه مي‌افتم.

چتر هم كه خداييش، بلا استفاده‌ترين وسيله‌ي زندگي‌ام بوده! بچه كه بودم يك چتر سبز كارتوني داشتم كه خيلي هم از رنگ و طرحش خوشم مي‌آمد ولي دريغ از يك‌بار استفاده ! بزرگ‌تر كه شدم،ديگر اصلن چتر نخريدم! هنوز هم چتر ندارم! اعتقاد داشتم " تنها آدم‌هاي آهني زير باران، زنگ مي‌زنند" اين جمله، عنوان يك مجموعه‌ي شعر بود كه آن سال‌ها چاپ شده بود از " علي عبدالرضايي"  و وردِ زبانم شده بود. هر كس كه مي‌پرسيد: چرا بدون چتر مي‌روي؟ مي‌گفتم: چرا چتر؟ چرا فرار؟ تنها آدم‌هاي آهني زير باران زنگ مي‌زنند!

 

اينجا نشسته‌ام، يك ساعتِ تمام است، اينجا نشسته‌ام و دستم به‌كار نمي‌رود! ديشب را هم  خوب نخوابيدم، طبق معمول.

كلافه‌ام. كارهايم آن‌طور كه مي‌خواهم، پيش نمي‌رود. خودم سردر گمم. يك خط هم، محضِ رضاي ِ خدا كتاب نمي‌خوانم. فقط كتاب‌ها را ورق مي‌زنم تا چند بيتي، چند خطي براي پست كردن توي فيس‌بوك، پيدا كنم. كفِ اتاقم پر مي‌شود از كتاب و از ليوان‌هاي نشسته‌ي چاي! مدام لابلايِ اين‌ها دنبال كنترل تلويزيون و اسپيكر مي‌گردم! استاد مشاورم را پيدا نمي‌كنم. معطل يك امضا هستم. پروپوزالم رو هواست، هنوز به شورا نداده ام. با اين‌كه يك ماه است، استاد راهنما، تاييدش كرده است.

درس نمي‌خوانم! فيلم نمي بينم! زبان انگليسيِ بدبخت را هم گذاشته‌ام كنار، و هر روز فكر مي‌كنم كه از فردا حتمن شروع مي‌كنم به خواندن! و نمي‌دانم چرا فردا اصلن نمي‌رسد! ول معطلم. تكليفم با خودم مشخص نيست! با دلم مشخص نيست. با اطرافيانم مشخص نيست. فقط بعد از ظهرها خوب مي‌‌خوابم. عين ِ خرس! ولي با اين حالِ نكبتي، باز هم دست از لباس خريدن بر نمي‌دارم. و به احمقانه‌ترين شكلِ ممكن لباس مي‌خرم و باز هم حالم خوب نمي‌شود!

به زمين و زمان، شك مي‌كنم. هي دلهره مي‌گيرم، الكي. هي بغض مي‌كنم، الكي. لجم مي‌گيرد از دستِ خودم، الكي! گريه‌ام مي‌گيرد، ولي گريه نمي‌كنم الكي!

بي‌خودي همه‌ي حرف‌ها را به خودم مي‌گيرم و يواشكي بغض مي‌كنم! ( مثلن يواشكي) بعضي وقت‌ها هم بي‌خودي گير مي‌دهم به اطرافيانم!

اين را هم تازه ياد گرفته‌ام، كه هي بيام اينجا و غُر بزنم! اين‌همه گرفتاري، آن وقت يك ساعتِ تمام است؛ اينجا نشسته‌ام و هنوز به ديشب فكر مي‌كنم.

 

 

 

* شعر از علي عبدالرضايي

 

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 11:6  توسط نسترن وثوقی  | 

من زنم!
 

به نام آن‌كه نديدم، به‌نام آن‌كه نخواست

هدايتم ب‍ُكُند زوركي به راهِ راست!

تمام مي‌كنم اين ناتمام را امروز

كه كرمِ كوچكِ ابريشمم پر از فرداست!*

 

 

اين متن با ايميل به‌دستم رسيده است. از غاده السمان شاعر سوری. چند روز بود كه مي‌خواستم اينجا را به‌روز كنم. خيلي حرف داشتم، براي تو، براي خودم... ولي ديدم كه اين حرف‌ها درست و حسابي‌ترند! هنوز وقت دارم براي تو بنويسم! ندارم؟

کشته ی غمزه ی تو شد حافظ نا شنیده پند                                          تیغ سزاست هر که را درکِ سخن نمی کند!

 

من هنوز یك انسانم! من زنم!

 

اگر به خانه‌ی من آمدی برایم مداد بیاور، مداد سیاه؛ می‌خواهم روی چهره‌ام خط بكشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم، یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یك مدادپاك‌كن بده برای محو لب‌ها؛ نمی‌خواهم كسی به هوای سرخی‌شان، سیاهم كند!

یك بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم؛ شخم بزنم وجودم را، بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یك تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد و بی‌واسطه‌ی روسری كمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می‌خواهم بدوزمش به سق... این‌گونه فریادم بی‌صداتر است!

قیچی یادت نرود، می‌خواهم هر روز اندیشه‌هایم را سانسور كنم! 

پودر رختشویی هم لازم دارم. برای شست‌وشوی مغزی؛ مغزم را كه شستم، پهن كنم روی بند، تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آن‌جایی كه عرب نی انداخت؛ می‌دانی كه؟ باید واقع‌بین بود!

صدا خفه كن هم اگر گیر آوردی بگیر، می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب، برچسب فاحشه می‌زنندم، بغضم را در گلو خفه كنم!

یك كپی از هویتم را هم می‌خواهم برای وقتی كه خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می‌كنند!

تو را به خدا اگر جایی دیدی "حقی" می‌فروختند برایم بخر تا در غذا بریزم. ترجیح  می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم!

و سر آخر اگر پولی برایت ماند برایم یك پلاكارد بخر به شكل گردن‌بند بیاویزم به گردنم و رویش با حروف درشت بنویسم:

 

 

من یك انسانم

من هنوز یك انسانم

من هر روز یك انسانم...

 

   

* ياسر قنبرلو

 

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 10:30  توسط نسترن وثوقی  | 

صبحی که به روی ظلمتم خندد، نيست!

 

                                                                

                                                                     

دستي كه به دست من بپيوندد، نيست         

صبحي كه به روي ظلمتم خندد، نيست

زنجير، فراوانِ فراوان، اما

چيزي كه مرا به زندگي بندد، نيست

 

"حسين منزوي"

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 9:39  توسط نسترن وثوقی 

ابرهایت را پس زده ام!
 

پشتم به  تو گرم است،

كي آفتابي مي‌شوي؟

 

رو به آفتاب پهن مي‌كنم  خودم را،

از جاي ديگر سر مي‌زني.

 

دلواپسِ تمام سپيده‌هايي هستم

كه قرار است،

بي تو سر نزنند!

 

دل‌نگران اتوبان‌هايي

كه بازنگردانندت.

 

 

به هيچ روزي پ‍‍س ات نمي‌دهم!

به هيچ ساعتي،

به هيچ دقيقه‌اي

به هيچ، هيچي!

 

سخت چسبيده‌ام

تمامت را.

 

طلوع مي‌كني؟

حتا شده از مغرب!

ابرهايت را

پس زده‌ام.

 

نسترن وثوقي

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:22  توسط نسترن وثوقی 

 
فال حافظ